شمشير جهاد با مشركان را بر فرق توحيد ناب فرود آوردند و تكبير گويان به جنگ «اللّه‏ اكبر» رفتند و به نام جهاد و تقوا و اسلام‏خواهى و دين‏باورى، مسلمانان و حتى كودكانشان را به تيغ كشيدند و به نام عدالت‏خواهى و حق جويى، حق و عدل را سر بريدند و... على را كشتند. اينان خوارج هستند: گروه نادان و بى‏شعورى كه با تعصب‏هاى احمقانه خود بزرگترين ضربت را بر پيكر اسلام زدند، آن هم با اين باور كه تنها مسلمانان واقعى آن‏ها هستند و اسلام در گرو هوس‏هايشان قرار دارد.

خوارج از آغاز پيدايش تا قرن‏هاى متمادى در بطن جامعه اسلامى به كشتار مسلمانان پرداختند و اگر چه پس از شهادت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام بيشتر با حكومت‏هاى جور جنگيدند، اما به عنوان يك انحراف شديد فكرى و يك جريان ضدّ ارزشى خطرناك با كج انديشى‏هاى مقدس مآبانه خود آفت جامعه مسلمين بودند. هم اينك نيز گروه خوارج و پيروان انديشه آنان در گوشه و كنار بلاد اسلامى كم نيستند.

انشعاب خوارج از سپاه اميرالمؤمنين و پيدايش گروه پرخاشگرى در جامعه اسلامى كه در ستيز با حكومت رسمى و اكثر مسلمانان سنگ تمام گذاشتند و خود را ملتزم به ظواهر نصوص دينى قلمداد كردند، مسأله‏اى نيست كه بتوان از كنار آن بى‏اهميّت گذشت، به خصوص اينكه فكر خارجى‏گرى در تاريخ اسلام ماندگار شد و در طول قرون همواره كسانى پيدا شدند كه اين خط فكرى و اين مكتب ستيز و پرخاش را دنبال كردند.

پيدايش خوارج و ايستادگى آن‏ها در مقابل كارگزاران رسمى اسلام، آن هم پس از گذشت حدود ربع قرن از رحلت بنيان‏گذار اسلام، در مذاق نويسندگان غربى طعم خاص خود را دارد. آن‏ها براى زير سؤال بردن اسلام شناخته شده‏اى كه اكثريت قاطع مسلمانان از آن طرفدارى مى‏كنند از خوارج قهرمانانى ساخته‏اند كه نه تنها صلابت و شجاعت آن‏ها در ميدان‏هاى جنگ قابل تقدير است، بلكه انديشه‏ها و آرمان‏ها و مكتب فكرى آن‏ها نيز هم.

ولهاوزن در كتابى كه درباره خوارج نوشته است، در جاى جاى نوشتار خود از خوارج تمجيد كرده و تقواى اسلامى و غيرت دينى آن‏ها را ستوده و آن‏ها را قابل مقايسه با Zeloten ـ گروه متعصب يهود كه در اورشليم عليه فريسين قيام كردند ـ مى‏داند(1) و در جايى عبداللّه‏ بن وهب راسبى اولين فرمانده خوارج را هم شأن با يعقوب قديس يكى از حواريون حضرت مسيح كه شهيد شد مى‏انگارد.(2)

جمعى از نويسندگان روسى در كتابى كه به نام تاريخ ايران به فارسى منتشر شده است، براى توجيه خوارج، سخنان و افكار به اصطلاح مترقيانه‏اى به خوارج نسبت داده‏اند كه خود خوارج از آن بيگانه‏اند و چنين سخنانى را نگفته‏اند. اين نويسندگان مى‏گويند:

«به گفته خوارج، دولت اسلامى يعنى خلافت، بايد طورى سازمان يابد كه جمله مسلمانان با حقوق مساوى يك جامعه دينى را تشكيل دهند و در ميان اعضاى اين جامعه تفاوت شديد از لحاظ تقسيم آن به غنى و فقير وجود نداشته باشد... زمين بايد ملك

1. الخوارج و الشيعه، ص41.
2. همان، ص47.
جامعه اسلامى باشد».(1)
همچنين گلدزيهر مستشرق معروف، ضمن تعريف از افكار دموكراتيك خوارج و آزادانديشى آن ها از اينكه بعضى از نويسندگان اروپايى به خوارج لقب «پاكان اسلام» داده‏اند خوشش مى‏آيد.(2)

چنين داورى‏هايى درباره خوارج سوءِظن شديد ما را نسبت به اين نويسندگان برمى انگيزد و ما را در اصالت تحقيقات آنان دچار ترديد مى‏سازد.

كتابى كه پيش رو داريد، با تكيه بر منابع فراوان تاريخى و حديثى و كلامى و ادبى و با استفاده از منابع موجود خوارج، به تحليل تاريخ خوارج و چگونگى پيدايش و نشو و نما و انتشار آن‏ها در بلاد اسلامى مى‏نشيند و همچنين به بررسى عقايد و انديشه‏ها و بيان فرقه‏هاى گوناگون و معرفى شخصيت‏هاى نظامى و سياسى و فكرى و ادبى آنان مى‏پردازد. در فصل آخر كتاب نيز خطبه‏ها و سخنان اميرالمؤمنين عليه‏السلام درباره خوارج كه در نهج‏البلاغه آمده، به عنوان منبعى مطمئن و بى‏نظير در جهت شناخت خوارج، با تبويب خاصى، آورده شده است.

در واقع، خطبه‏ها و سخنان امام در اين زمينه رنجنامه‏هاى اوست كه بر زبانش جارى شده تا به جهانيان اعلام كند كه چگونه آن روح بزرگ در قفس تنگ‏نظرى‏ها و كج انديشى‏هاى مشتى مقدس مآب بى‏شعور محصور شده بود و از دوست و دشمن چه بر سرش آمد... مظلوم بزرگ تاريخ.

يعقوب جعفرى
1. تاريخ ايران، ترجمه كريم كشاورز، ص168.
2. گلدزيهر: العقيدة والشريعة فى الاسلام، ص191.